|
دانشپسند
افغان |
|
|
|
داستانهای
کوتاه |
||
|
|
||
|
نويسندهء
اين
داستان (داکتر
سلیم مجاز) به طور
شگفت آوری
رویدادهای
بعد از 11
سپتمبر سال 2001
را هشت ماه
قبل از وقوع
آنها
پیشبینی
کرده بود. این
اثر بار نخست درست
پنج سال قبل
در ماه
فبروری 2001 به
نام مستعار «کاشف
کیهان نگر» در
شمارهء پنجم
نشریهء
«آینده» به نشر
رسید، یعنی
در جریان
روزهایی که
نظام طالبان
در افغانستان
بیداد میکرد.
نویسنده گان
نامدار افغانستان
منجمله داکتر
اکرم عثمان،
استاد لطیف
ناظمی، پویا
فاریابی،
قدیر حبیب،
محمد قوی
کوشان، محمد
قدیر کبیر
سراج، کریم
حقوق، لطیف
پدرام،
داکتر هارون
امیر زاده و
ببرک ارغند،
آن را
ماه ها قبل از 11
سپتمبر 2001 مطالعه
کرده اند. شما
در لابلای
این داستان
تخیلی، پاسخ
افسانوی به
این سوال
دریافت
خواهید
کردکه چرا
دولت اسراییل
علاقه دارد
روابط
محرمانه با
افغانستان
برقرار کند. این
داستان را به
دوستان تان
که کمپیوتر
ندارند، روی
کاغذ چاپ
کنید و
بفرستید. اين
داستان در
جنوری سال 2001
نوشته شده و
در ماه فبروری
2001 به نشر رسيده
است. کار
ترجمهء این
داستان به
زبان انگلیسی و زبان آلمانی توسط
دو تن از
ترجمانهای
داوطلب و
ورزیده آغاز
شده است که
بعد از ختم
کار به زودی
نشر خواهد شد
و منجمله
برای شرکت در مسابقهء
داستانهای
کوتاه سرویس
جهانی
رادیوی
بی.بی.سی. BBC World Service Short Story competition ارسال
میگردد که در
سال 2007 به راه
انداخته
میشود. از
هموطنان
گرامی که به
دیگر
زبانهای
خارجی دسترسی
دارند، دعوت
ميشود تا اگر
خواسته باشند
اين نوشته را
به زبانهای فرانسوی،
روسی، عربی،
اسپانيولی وغيره
نیز ترجمه
کنند و به نشر
برسانند. داستان
کوتاه نوشتهء :
کاشف کيهان
نگر روياهايی
از برزخ عطر
برف درون
اتاق تا
اعماق ريه
هايم راه
مييافت.
گاهگاه چيزی
مانند طعم
دود، اين عطر
سنگين را
برهم ميزد.
سرمای
زمستان بی
سابقه يی از
فرازه های
هندوکش بر
کابل فرود
آمده بود و در
هر کوی در
جستجوی
گرمای تن
آدمی ميخزيد.
آن شب خود را
تا گلو زير
لحاف صندلی
فرو برده بودم.
تب لرزه بر
تمام بدنم
مسلط بود.
دندانهايم
را پيوسته به
هم ميساييدم
و فکهايم را
به هم ميفشردم.
به نظرم می
آمد که صدای
به هم خوردن دندانهايم
مرا به مجلس
رقص شياطين
ميبرد و از اين
وحشت تکان
ميخوردم. جاده
های ويران
شهر کابل را
ميديدم که به
سان روزهای
جشن استقلال
پُر از جمعيت
بودند. مانند
روز رسم و
گذشت نظامی،
مردم به دو
سمت جاده ها
صف بسته بودند.
تانکها و زره
پوشهای آبی
رنگ، پی در پی از
آسمان شفاف و
نيلگون فرود
می آمدند و در
هر گوشه و
کنار شهر در
حال حرکت
ديده ميشدند.
بر تانکها و
زره پوشها
سربازان
سپيد پوست،
سياه پوست و
زرد پوست
سوار بودند.
سربازان
بالهای نقره
فام و کلاه
های
لاجوردين
داشتند.
«لاجوردين-کلاه
ها» چون
کبوتران صلح
از گردن تا کف
پا به
لباسهای
سپيد آراسته
بودند. آنها به
زبانهای
انگليسی،
روسی،
فرانسوی، آلمانی
و عربی سخن
ميگفتند و
ميخنديدند.
پيرمردان و
خوردسالان
دسته های
گُـل کوکنار
را بر تانکها
پرتاب
ميکردند.
زنان و
دختران
چادريها را
به دور
انداخته و با
لباسهای
نفيس و رنگارنگ
در بازار
مندوی در حال
گردش و
خريداری لوازم
خانه ديده
ميشدند.
بالای
ساختمانهای
کهنسال
مندوی و همه
جا بيرق های
آبی رنگ در
اهتزاز
بودند. بر
فراز برج
بلند ارگ
کابل و ساختمانهای
وزارتخانه
های دفاع،
داخله و
خارجه نيز
بيرق های آبی
رنگ
برافراشته
شده بودند. از
بلندگوهايی
که در کنار
چهاراهی های
شهر نصب شده
بودند،
ترانه های
دلنشين
استاد اولمير، احمد
ظاهر،
استاد مهوش و بيلتون پخش
ميشدند. از
اين که
موسيقی بعد
از چند سال دوباره
از زندان
رهايی يافته
بود، مردم
بسيار خوشنود
و راضی به نظر
ميرسيدند.
پيرزنان
ستهای
تلويزيون را
از پسخانه ها
و ساير
مخفيگاه ها
بيرون کشيده
بودند و در
روشنی آفتاب
تميز ميکردند،
پالش
ميدادند و
نوازش
ميکردند. جلو
دکان سلمانی
نزديک خانهء
ما در شهر نو
مردان لاغر
اندام - با ريشهای انبوه -
يکی به دنبال
ديگر
ايستاده
بودند تا ريشهای
پُرپُشت و
دراز خود راه
کوتاه کنند
يا از بيخ
بتراشند. در
بازار قيچی و
ماشين ريش
ناياب شده
بود. همه را
مردان ريشو
خريده و برده
بودند. دخترک
پانزده ساله
يی را در
نزديکی يکی
از بلاک های «مکروريان
سوم» ميديدم
که چادريهای
رنگارنگ را
بالای هم گذاشته
بر آنها تيل
ميپاشيد و
همه را طعمهء
حريق ميساخت.
دختران جوان
و زنان به دور
شعله های آتش
حلقه زده بر
دايره هايی
که به دست
داشتند،
ميکوبيدند،
اتن می
انداختند و
با آواز بلند
به پشتو و دری
ترانه
ميخواندند.
صدای ترانه
های
فريادگونهء
آنها که
ترکيبی از
گريه و شادی
بود، بلند و
بلند تر ميشد
و رفته رفته به
صدای
متناوبی در
می آمد که
زنان در
کشورهای
عربی در
جريان
تظاهرات و يا
تجليل جشنها
و اعياد از
دهن بيرون
ميکشند. آرام
آرام دورنمای
شهرکابل
دگرگون شده
ميرفت و به
منظر شهر
بيروت شباهت
حاصل ميکرد . . . ! با
کمال شگفتی
يکباره خود
را در شهر
بيروت يافتم
در همان
رستورانی که
سالها پيش،
شامگاهان برای
ملاقات
دوستان
لبنانی خود
ميرفتم. آواز گيرای «آلبرت
فوادِ» جوان
هنوز هم در گوشهايم
طنين انداز
است که با
انگليسی
شکسته يی مرا
نوادهء سيد
جمال الدين ميخواند . . .
آرام آرام
صدای هلهله و
شادی زنان، به
خاموشی
ميگيراييد و
جای آن را
صدای دلنواز موسيقی
جاز ميگرفت
که در فضای
نيمه تاريک
رستوران پخش
ميشد. اين
رستوران
زيبا و
تاريخی
بالای يکی از
تپه های بيروت
پيش از
جنگهای
داخلی قرار
داشت؛ بيروت متمدن
و مرفه، آرام
و آباد. در
گوشه يی از
رستوران،
پنج مرد
تنومند که سر و
صورت آراسته
داشتند، دور
يک ميز گرد
نشسته بودند.
نورافگنهای
کوچک و
دورانی،
رنگهای ياقوتی
و زمردين را
به فضاء پخش
ميکردند.
فوارهء نور،
از لابلای
ستونهای
لرزان و
رقصان دود
سيگارهای
کيوبايی، بر
چهره های
عبوس اين پنج
مرد ميتابيد
و به آنها
سيماهای و
حشتناک
ميبخشيد.
گارسونِ رستوران
که از
آشنايان
ديرينه بود،
به من نزديک
شد. از او
پرسيدم: -
اين پنج مرد
را ميشناسی؟ گارسون
پاسخ داد: ـ
اين يکی که
دارای قامت
بلند و موهای
ماش و برنج
است، «آنکل سام»
ناميده
ميشود، مرد
دومی که قد
کوتاه و
موهای
خُرمايی
دارد و هموطن
او است، به
نام «يانکی»
شهرت
دارد. به
مرد سومی که
دارای چشمان
تيزبين آبی
رنگ ميباشد و
از جملهء
نواده های مکناتن به شمار
ميرود، «روبای
پير» خطاب
ميکنند. مرد
چهارمی که
مُلبس به
لباس و چهلتار
عربی است، «لارنس» نام دارد.
اين مرد
چهارشانهء
ريشو هيچ
رابطهء فاميلی
با «لارنسِ
عرب» ندارد
ولی
همانگونه
وظايف خطير
را در چند کشور
اسلامی
انجام ميدهد.
دوستانش او
را به شوخی «علامه بن
خاين» مينامند.
نام مرد
پنجمی که يک
چشم خود را با
دستمال سياه
پوشانيده، «آرييل
دايان» است.
اين پنج تن
همه با هم يک
نقطهء مشترک
دارند: همه از
پيروان بنی
اسراييل
ميباشند . . . . گارسون
اين معلومات
را به من داد و
از آنجا دور
شد. ديدم
که «آنکل
سام» از جا
برخاست،
رشتهء سخن را
به دست گرفت و
گفت: ـ
دوستان عزيز . . .
ما امشب به
منظور اخذ
هدايتِ بسيار
مهم دور هم
جمع شده ايم
که با آيندهء
صلح، ثبات و
امنيت در شرق
ميانه و جهان
ارتباط دارد.
ما بايد بعد
از استماع
دقيق اين
هدايات، تدابير
مشخص به مقصد
تطبيق آنها
اتخاذ کنيم . . .
سپس به سوی
هموطن خود
«يانکی»
نگريست و
رشتهء سخن را
به او سپرد: ـ
شما
ميتوانيد
اکنون
هدايات لازم
را ابلاغ کنيد. «يانکی» با
جملات شمرده
گفت: ـ
دوستان
گرامی . . . شما
بهتر از من
ميدانيد که . . .
شماری از
کشورهای
عربی و
اسلامی شرق
ميانه از جملهء
توليد کننده
گان عمدهء
نفت ميباشند . . .
منافع کشورهای
انکشاف
يافتهء جهان
ايجاب ميکند
تا اين
کشورها
مانند ديگر
توليد کننده
گان عمدهء مواد
نفتی در
دايرهء نفوذ
و کنترول ما
قرار داشته
باشند. اين
برای ما يک
امر بسيار
حياتی است . . .
ما تا کنون
موفق شده ايم
مقامات
رهبری اين
کشورها را
تحت کنترول
خود در آوريم
اما
متأسفانه در
تسخير و شکار
قلوبِ مردم اين
کشورها هنوز
هيچ
پيروزييی
نصيب ما نشده
است. اکثريت
عظيم مردمان
اين کشورها
در ضديت کينه
توزانه يی با
ما قرار
دارند . . .
ميدانيد علت
اصلی اين
مخاصمت در چه
امریی نهفته
است؟ «لارنس» به سوی «آرييل
دايان»
نگريست،
لبخند معنی
داری زد و
چنين پاسخ
داد: ـ
علت عمدهء
اين کينه و
دشمنی اينست
که غرب از دولت
اسراييل
طرفداری
ميکند . . . . «آنکل سام» گفت : ـ
آفرين! . . . وجود
متحد ما يعنی
دولت
اسراييل در مجاورت
بسيار نزديک
با فلسطينی ها
و در بين
کشورهای
عربی و دوام
مخاصمتها و
درگيريهای
دايمی و آشتی
ناپذير بين
اعراب و اسراييل
موجب شده است
که ما به صورت
دايمی
محبوبيت خود
را در بين
مردم
کشورهای
عربی و
اسلامی از
دست بدهيم . . .
اما آيا ما
ميتوانيم از
دولت اسراييل
طرفداری
نکنيم؟ . . . . «آرييل
دايان» با شتاب
پاسخ داد: ـ
خير . . . اين يک
امر ناممکن
است . . . . «يانکی» دوباره
رشتهء سخن را
به دست گرفت و
گفت: ـ
شما حق به
جانب هستيد.
ما به دلايل
بيشماری نميتوانيم
دولت
اسراييل را
تنها
بگذاريم. «لارنس» پرسيد : ـ
پس چاره
چيست؟ «يانکی» چنين
پاسخ داد: ـ
دوستان
گرامی! تشکيل
دولت
اسراييل در
سال 1948 در
اين منطقهء
جهان يک
اشتباهِ
تاريخی بود. چارهء
اساسی اينست
که دولت
اسراييل از
اين منطقه به
يک محل ديگر
جهان انتقال
داده شود. بنابراين
مقامات
ذيصلاح ما به
اين فيصلهء
منطقی رسيده
اند که ما و
شما يک محل
مناسب ديگری را در روی
کرهء زمين
دريابيم و آن
محل را آماده
بسازيم تا در
آينده در
شرايط مناسب
دولت اسراييل
بتواند به آن
محل انتقال
داده شود. با
گفتن اين
مطالب، «يانکی»
کلاه خود
را از بالای
ميز برداشته
به سر خود گذاشت،
رستوران را
ترک گفت و
سوار تانک
سياه رنگی شد
که در مقابل
دروازهء
رستوران در
انتظار او
بود. صدای
حرکت تانکها
بر جاده های
سنگی بلند شد.
بار ديگر خود
را در شهر
کابل يافتم.
هنوز هم تانکها
و زره پوشهای
نيلگون در
جاده های
ناهموار آن
در حرکت
بودند. از
عابرين
جويای حقيقت
شدم. يک مرد
کهنسال گفت: ـ
چند هفته پيش
در شهرهای
نيويارک،
ماسکو،
پاريس،
لندن، توکيو،
پيکنگ،
هامبورگ و
چندين شهر
مهم ديگر
جهان،
همزمان بمب
های نيرومند
و مهلک منفجر
شدند. پخش خبر
اين
انفجارهای
مهيب تمام
دنيا را تکان
داد. مطابق
ادعای رسانه
های گروهی
بين المللی،
اين بمب
گذاريها، به
هدايت اُسامه
بن لادن صورت
گرفته بودند.
سرمنشی
سازمان ملل
متحد از مقامات
افغانستان
درخواست تا اُسامه
بن لادن
را به يکی از
کشورهايی که
بمب منفجر
شده است، تسليم
کنند تا مورد
محاکمه قرار
گيرد اما مقامات
افغانی
موافقه
نکردند. به
تعقيب آن
جلسهء فوق
العادهء
شورای امنيت
سازمان ملل متحد
داير شد و در
آن به اتفاق
آراء تصميم
اتخاذ شد تا
به منظور
مجازات اُسامه
بن لادن
و به مقصد
کشف و تخريب
مراکز
تروريستهای
بين المللی
نيروهای
نظامی برخی
از کشورهای
جهان تحت
درفش آبی رنگ
سازمان ملل
متحد به
افغانستان
گسيل گردند.
همان بود که
نيروهای
مسلح امريکايی،
روسی،
انگليسی،
فرانسوی و
شماری از کشورهای
عربی از طريق
زمين و هوا به
افغانستان هجوم
آوردند. جالب
اينست که هر
قدر اُسامه
بن لادن و
دوستانش را
بيشتر جستجو
ميکنند،
آنها را کمتر
می يابند.
گفتی آنها
اصلاً وجود
خارجی ندارند. يک
زن چهل سالهء
تحصيل کرده و
دانشور که
دستِ طفل
کوچکی را در
دست داشت،
افزود: ـ
مقامات نيمه
دولتی و
گروههای
مسلح
افغانستان
به گونهء
بسيار مرموز
به سرعت
تسليم شدند. تفنگ
به دستان
ريشو که «يک
نخود کله و سه
من دستار»
داشتند،
يکباره از
انظار
ناپديد
گرديدند. اکثريت
عظيم مردم از
ورود قطعات
نظامی تحت
پرچم سازمان
ملل متحد به
گرمی
استقبال کردند.
. . . آن
زن يک دم درنگ
کرد و سپس
افزود: ـ
من فکر ميکنم
که دوام جنگِ
طولانی و
فرسايشی،
وجود
تعذيرات
اقتصادی
عليهء
افغانستان،
فقر،
بيکاری، مرض
و بالا رفتن
سرسام آور
قيمتها و
فشار
رژيمهای
ترور و
اختناق پيهم
در کشور ما
مردم را به
ستوه آورده
بودند. چون دستگاه
واقعی دولتی
در
افغانستان
وجود نداشت، مقامات
ذيصلاحِ
سازمان ملل
متحد به ساده
گی و به سرعت
اين خلای
سياسی را پُر
نموده و به
آسانی نظم و
امنيت را به
سانِ يک دولت
برقرار کردند. غـُرش
طياره ها و
هليکوپترها
از آسمان به
گوش ميرسيد.
ديدم من هم بر
يکی از اين هليکوپترهای
آبی رنگ
سوارم و به
پايين
مينگرم. ناگهان
هليکوپتر
تکان شديدی
خورد و من به
بيرون پرتاب
شدم. با سرعت
فزاينده به
سوی زمين فرود
می آمدم و
فرياد
ميکشيدم که
به شدت به
زمين خوردم.
وقتی به خود
آمدم و به
چهار طرف خود
نگريستم،
بار ديگر خود
را در همان
رستوران
عربی در شهر
بيروت يافتم.
ديدم که «يانکی»
از تانک
سياه پايين
شد، به داخل
رستوران رفت
و به دوستان
خود گفت: ـ
بياييد
برويم در
اتاق مجاور.
در آنجا
نقشهء جهان
را برای ما بر
ديوار
گسترده اند.
آن را نگاه
کنيم و محل مناسبی
را دريابيم
تا در آينده
دولت
اسراييل بتواند
در آنجا
انتقال داده
شود. «روبای پير» بعد از
آن که سيگار
خود را در
خاکستردانی
خاموش کرد،
به پا ايستاد.
همه اتفاق
کردند،
برخاستند و
به اتاق
مجاور رفتند.
در آنجا
نقشهء جهان
بالای ديوار
به گونه يی
گسترده و
آويخته شده
بود که من آن
را ديده
نميتوانستم.
آنها پهلو به
پهلو در
برابر نقشه
ايستادند.
چندين نقطهء
جهان را به
همدگر نشان
دادند و
بالای هريک
بحث کردند
ولی به توافق
نرسيدند. بالاخره «روبای
پير» با
انگشت به سوی
يکی از
کشورهای
آسيايی که به شرق
ميانه نزديک
است، نشانه
گرفت و گفت: ـ
به نظر من اين
کشور مناسب
ترين محل است.
زيرا ساحهء
خاک آن
تقريباً به
اندازهء
قلمرو کشور فرانسه
است اما نفوس
زياد ندارد.
مزيد بر آن يکی
از عقب مانده
ترين
کشورهای
جهان است.
افراد
ميليونر و
متنفذ در سطح
بين المللی
در اين سرزمين
وجود ندارند
که مانع
تطبيق پلان
ما شوند.
مهمتر از
همه، داخل نفوذ
هيچ ابرقدرت
نيست. سالها
اين خطه
حيثيت يک
کشور حايل را
داشت و جالب
تر اين که
شماری از باشنده
گان اين
منطقه تصور
ميکنند که از
جملهء بازمانده
گان بنی
اسراييل اند. «آنکل سام» حرف او
را قطع کرد: ـ
اين واقعاً
يک انتخاب
خوب و مورد
تأييد من است
اما دو مانع
عمده در
برابر ما عرض
وجود خواهد
کرد. نخست اين
که در اين
کشور رژيم
سلطنتی
حکمروايی
ميکند. در تمدنهای
شرقی
فاميلهای
شاهی تمام
قلمرو کشور تحتِ
تسلط خود را
ملکيت
اجدادی
فاميل
سلطنتی تصور
ميکنند و دوم
اين که مردم
اين کشور به
وطن دوستی
افراطی شهرت
دارند. «يانکی» گفت: ـ
اگر ما
زيرکانه و
دقيق عمل
کنيم، تمام
موانع را از
سر راه خود
رفع خواهيم
کرد. به نظر من
اين بهترين
محل است. «آرييل
دايان» گفت: ـ
من هم اين
انتخاب را
تاييد ميکنم
اما ميخواهم
توجهء تان را
به يک مطلب
مهم ديگر جلب
کنم. اين کشور
مورد نظر ما
يک کشور محاط
به خشکه است.
آيا شما
موافق هستيد
که ما دولت
اسراييل را
در داخل يک
قلمرو محاط
به خشکه
زندانی همسايه
گان آن
بسازيم؟ . . . خوب
اين يک نکته
مثبت هم دارد
و آن اينست که
بعد از اين ما
را تهديد نخواهند
کرد که تا
آخرين فردِ ما
را به آبهای
بحر پرتاب و
غرق خواهند
کرد اما با
وجود اين به
نظر من
اسراييلی ها
دولتِ محاط
به خشکه را
قبول
نخواهند کرد. «يانکی» پاسخ
داد: برای
اين مسأله
نيز راه حل
وجود دارد. ما
ميتوانيم
بخش جنوبی
کشوری را که
در شرق و
جنوبِ کشور
مورد نظر ما
قرار دارد،
يعنی بخش
جنوبی «کلين لند»
را نيز به
دولت
اسراييل
واگذار شويم.
بر همه گان
هويداست که
ما «کلين
لند» را
همزمان با
تأسيس دولت
اسراييل
ايجاد کرديم.
اين اقدام ما
براساسِ
ضرورت آن
زمان صورت گرفته
بود. در جريان
سالهای
آينده
ضرورتِ وجودِ
«کلين
لند» رفع
خواهد شد. ما
هر لحظه که
بخواهيم،
ميتوانيم
«جهان روستای
خاکی» را از
وجود اين
لکهء مصنوعی
«پاک» سازيم،
به خصوص اگر
در اين امر
کمک همسايهء
بزرگ شرقی آن
را مطالبه
کنيم. به اين
ترتيب ما با
يک تير دو
نشان را هدف
قرار خواهيم
داد. به هر حال
اين پلان
ديگری است که
از حيطهء
صلاحيتِ
حلقهء ما
خارج است.
بنابراين
دربارهء آن
زيادتر حرف
نميزنيم. سپس
روی خود را به
طرف «روبای
پير» دور
داد و اضافه
کرد: ـ
چون کشور شما
از اين
منطقهء جهان
شناخت بهتر و
عميق تر دارد
و دستگاه های
امنيتی و
استخباراتی
شما نيز در
اين منطقه ـ
به خصوص در «کلين
لند» ـ
نفوذ کامل
دارند،
ميگذاريم تا
جزئيات پلان را
کارشناسان
شما تهيه
کنند. ما در
جلسهء آينده
اين پلان را
مورد بررسی
قرار خواهيم
داد. سپس
به طرف «آنکل سام» نگريست و
گفت: شما
موافق
هستيد؟ «آنکل سام» با
حرکت سر
توافق خود را
نشان داد و
جلسه را خاتمه
بخشيد. همه با
هم خدا حافظی
کردند. عقربه
های ساعت
ديواری بزرگ
که در ديوار
رستوران
آويزان بود،
به سرعت حرکت
ميکردند و
تقويم آن
سپری شدن
روزها، هفته
ها و ماه ها را
نشان ميداد
که بعد از
گذشت 9 ماه
توقف کرد.
صدای زنگ «بيگ
بين» به
گوشم طنين می
انداخت. چهار
طرف خود را که
نگاه کردم،
خود را در يکی
از جاده های
عريض شهر
لندن يافتم.
مهء غليظی
همه جا را پوشانيده
بود. ظلمت
ترسناکی بر
شهر حکمفرما
بود. از پهلوی
يک قصر کهنه و
مجلل گذشتم.
از پنجره های
قصر، روشنی
داخل
اتاقهای قصر
به بيرون می تابيد.
در يکی از
صالونهای
بزرگ اين قصر
همان پنج مرد
را که در
بيروت ديده
بودم، همراه
با دو تن ديگر
ميديدم که
دور يک ميز سبز
رنگ نشسته
بودند. بالای
ميز در مقابل
هرکدام يک
دوسيه و
بالای هر
دوسيه يک جلد
کتابِ نويسندهء
شهير
ايتاليايی،
نيکولا
ماکياولی زير عنوان
«شهريار»
گذاشته
شده بود. بر
روی ديوار در
عقب آنها
«اعلاميهء
جهانی حقوق
بشر» داخل
چهارچوب
زرين جا به جا
شده بود. من در
گوشه يی از
صالون نشستم.
آنها بدان سو
نمی نگريستند
و مرا ديده
نميتوانستند. «روبای پير» جلسه
را آغاز کرد: ـ
دوستان
گرامی، نخست
از همه دو
دوست جديد را که
لازم بود در
جلسهء امشب
ما اشتراک
کنند، به شما
معرفی ميکنم.
اين دوست ما
جنرال «امين گل» نام دارد
که در «کلين
لند» زنده
گی ميکند. اسم
اصلی او «برايدن» است. در
دورهء
طفوليت
همصنفی «لارنس»
بود. سپس
روی خود را به
سوی مرد دومی
که دارای دو
سر بود، دور
داد و گفت: ـ
اين مرد که
دارای دو سر
ميباشد، «خفاش شماره 7» نام دارد.
او و اسلافش و
شبکه های تحت
رهبری آنها
همه دارای دو
کله اند که
يکی دست نگر
شرق و دومی
دست نگر غرب
ميباشند.
آنها اجنت
های دوجانبه
اند و ظاهراً
تحت هدايت «نابغهء
شرق» و
جانشينان او
قرار دارند
اما در
واقعيت از جنرال
«امين گل»
اطاعت
ميکنند و به
توجهء جدی
همهء ما و شما
ضرورت دارند.
کشور جنرال «امين گل» نقش بسيار
فعالی را در
تطبيق مراحل
نهايی پلان
ما بازی
خواهد کرد. با
ذکر اين
مقدمه،
اکنون ميخواهم
به اطلاع شما
برسانم که
مطابق خواست شما،
دستگاه های
ذيصلاح ما
پلان چند
مرحله يی را
تهيه کرده
اند. تفصيل
اين پلان
داخل دوسيه هاييست
که مقابل شما
قرار دارد. سپس
دست خود را به
طرف «لارنس» دراز کرد،
يک صفحه کاغذ
را به او داد و
با لهجهء
آمرانه گفت: ـ
اين خلاصهء
پلان ماست. آن
را به صدای
بلند بخوان!! «لارنس» از جا
بلند شد و
چنين آغاز
کرد: ـ
نکات عمدهء
پلان ما به
صورت خلص
عبارت اند از: ايجاد
نفاق بين
فاميل شاهی
به منظور
سرنگونی نظام
سلطنتی توسط
يکی از اعضای
فاميل شاهی و
اعلان نظامِ
به اصطلاح
جمهوری، . . .
تشديد نفاق بين
مهره های
اساسی نظام
جمهوری و سپس
اتخاذ تدابير
در جهت ايجاد
نارضايتی
عليهء نظام
جمهوريتِ
جوان و
واژگونی آن
توسط روحانيون
دست راستی و
بنيادگرا و
يا توسط
نيروهای چپِ
اين کشور. هر
نيرويی که
جايگزين آن
رژيم گردد ـ
چپی ها يا
روحانيون
دست راستی ـ
بايد موقع
تنفس نيابد.
بر ما لازم
است تا به
فوريت حريف سياسی
آن را بر
عليهء رژيم
نو تحريک کنيم
و جنگ داخلی
را
برافروزيم.
نبرد روياری
و ديرپا بين
دست چپی ها و
دست راستی ها
بايد موجب
بدنامی هردو
گروه شود. «روبای پير» حرف
او را قطع
کرد، به طرف
جنرال «امين
گل» و «خفاش
شماره 7» نگريست
و گفت: اين
وظايف را شما
انجام
خواهيد داد . . . . «لارنس» ادامه
داد: ـ
در مراحل
بعدی لازم
است
اختلافات
قومی، قبيلوی،
زبانی و
مذهبی به
گونهء
فزاينده بين
مردم تشديد
شود تا کشور
را در لبهء
واژگونی
کامل و تجزيه
قرار دهد، تا
آن سرحد که
هريک از نيروهای
متخاصم
تجزيهء کشور
را بر وحدت آن
ترجيح دهد. يک
مطلب بسيار
مهم ديگر . . . ما بايد
بکوشيم تا
جايی که
امکانات ما
اجازه ميدهد،
پای همسايه
گان را در جنگ
داخلی اين
کشور بکشانيم
و موجب
بدنامی تمام
همسايه گان
آن شويم به
خصوص اين که
در مورد
همسايه گان
اين کشور
پلانهای دور
رسِ ديگری
نيز داريم . . . . در
داخل اين
کشور تلاش ما
در اين جهت
باشد تا تمام
سازمانهای
سياسی و
شخصيتهای
سياسی آن
بدنام شوند.
بعد از سپری
شدن چند سال
جنگ، بايد در
اين کشور هيچ
سازمان
سياسی و هيچ
دولتمرد ملی
خوشنام باقی
نماند که
تمام مردم را
دور خود جمع
کرده بتواند . . .
. «لارنس» بعد از
خواندن صفحه
دوباره به
جای خود نشست. «يانکی» گفت: ـ
پلان بسيار
عالی، اما
مسألهء
اساسی کجا
شد؟ چگونه
بايد اين
قلمرو را از
نفوس تخليه
کنيم؟ . . . . «روبای پير» در
پاسخ گفت: ـ
حق با شماست . . .
لازم است
همزمان با
تطبيق پلان فوق
اجراآت ذيل
صورت گيرد: طولانی
ساختن جنگ
داخلی و
وادار ساختن
مردم به مهاجرت. سپس
روی خود را به
طرف
«اعلاميهء
جهانی حقوق بشر»
دور داد و گفت: ـ
اين اعلاميه
به ما اجازه
نميدهد که
سلاح های
بيولوژيکی،
امراض ساری
خطرناک و مرگ
افزا را در
اين کشور پخش
کنيم،
ازسلاحهای
کيمياوی و تخريش
کنندهء
اعصاب
استفاده
کنيم يا قتل
های دسته جمع
و ژنوسيد را
سازمان دهيم
اما اگر
بتوانيم جنگ
داخلی را
طولانی
سازيم و خلای
سياسی را در
اين کشور
ايجاد کنيم،
امراض، قحطی
و حوادث
طبيعی بدون
مداخلهء ما
نفوس اين
کشور را
تقليل
خواهند بخشيد.
اجراآت ما
بايد روی دو
اصل استوار
باشد: جنگ
و تشديد
فشارهای
اقتصادی که
هردو منجر به
تقليل نفوس
گردد. جنرال «امين
گل» سوال
کرد: ـ
ميتوانيد
روشنی بيشتر
بيندازيد؟ . . . . «روبای پير» با
کمی عصبانيت
گفت : ـ
تو ديرفهم
هستی. تمام
جزييات پلان
در داخل دوسيه
به تفصيل
وجود دارد. به
هر حال من
نکات عمده را
شرح ميدهم. به
منظور تقليل
نفوس اين کشور
بايد اجراآت
ذيل صورت
گيرد: تشديد
و طولانی
ساختن جنگ،
تجريد اين
کشور از دنيای
خارج، تعميل
تعذيرات
اقتصادی بين
المللی
عليهء آن،
لغو تمام
قوانين
نافذ، تخريب
نهادهای
دولتی،
مسدود ساختن
مراکز
آموزشی و علمی
در اين کشور،
محروم ساختن
مردم از
وسايل تفريحی
چون موسيقی،
سينما و
تلويزيون،
تحت فشار
قرار دادن روانی
مردان و
زنان، تحقير
و توهين
مردان در مقابل
زنان آنها،
زندانی
ساختن زنان
به خانه، ايجاد
رعب و ترس بين
مردم توسط به
دار کشيدن افراد،
قطع دستها و
پاهای
مجرمين در
محضر عام، تهديد
اين کشور با
حملات هوايی
و راکتهای
ميانبُرد از
خارج کشور و
تطبيق ساير
تدابير مطابق
انکشافات
رويدادهای
بعدی؛ همه و
همه به مقصد
تحت فشار
قرار دادن
مردم اين
کشور و وادار
ساختن آنها
به مهاجرت به
خارج! . . . . «آنکل سام» به
طرف
«اعلاميهء
جهانی حقوق
بشر» نگريست. «روبای
پير»
متوجهء او شد
و گفت: ـ
ما به هيچ
صورت نبايد
مردم را به
زور و جبر از اين
کشور اخراج
کنيم. بايد
زمينه ها به
گونه يی
فراهم شوند
تا مردم به
خواست خود و
داوطلبانه
از اين کشور
به خارج
مهاجرت کنند. «آرييل
دايان» که تا
کنون تنها می
شنيد، سکوت
خود را شکست و
پرسيد: ـ
ما مردم جهان
را چگونه
متقاعد
بسازيم که با
تطبيق پلان
ما رضايت نشان
دهند؟ . . . . «روبای پير» پاسخ
داد: ـ
شما به يک
موضوع مهم
اشاره کرديد.
اين يک مسألهء
اساسی است.
بايد ذهنيت
عامهء جهان
را با خود
داشته
باشيم،
مخصوصاً اين
که در اخير
اين پلان،
سازمان ملل
متحد نقش
رهبری کننده
خواهد داشت.
ما دايم در
عقب پرده
باقی خواهيم
ماند. برای
متقاعد
ساختن ذهنيت
عامهء مردم
جهان لازم
است تدابيری
اتخاذ گردند
که تمام مردم
جهان وجود اين
کشور را
به حيث يک
خطر بين
المللی تلقی
کنند. به
گونهء مثال،
اگر اين کشور
به بزرگ ترين
مرکز توليد و
صدور مواد
مخدر تبديل
گردد و هم اگر
اين کشور
پايگاه
عمدهء تروريستهای
بين المللی
شود، تمام
مردم جهان وجود
اين کشور را
به حيث خطر
جهانی تلقی
خواهند کرد.
آن وقت هرچه
بخواهيم،
برعليهء اين
کشور انجام
داده
ميتوانيم . . . . «يانکی» سوال
کرد: ـ
آيا ما
خواهيم
توانست صد
فيصد تمام نفوس
اين کشور را
با تطبيق
پلان فوق از
اين کشور
اخراج کنيم؟ «روبای پير» به پاسخ
او گفت: ـ
نی . . . در آخرين
مراحل اين
پلان، با
استفاده از نصايح
سودمندِ
کتابِ «شهريار»، يک
نقشهء بسيار
عالی
طرحريزی
خواهد شد که
با تطبيق آن
در مدت کوتاه
تمام مردم
باقيمانده را
از اين کشور
خارج خواهيم
ساخت. جزئيات
آن در همان
مرحله افشاء
خواهد شد. در
اخير تأکيد
ميکنم که
دساتير کتاب
«شهريار»
بايد در
هر قدم
رهنمای عمل
ما باشد . . .
موفق باشيد! همه
به «روبای
پير» آفرين
و شادباش
گفتند و
برايش کف
زدند. من بيش از
اين طاقت
نياوردم.
فرياد برآوردم
و در حالی که
ميگريستم،
دشنام های رکيک
نثار شان
کردم. آنها
مرا ديدند و
به طرفم حمله
ور شدند. من از
پنجره به
بيرون پريدم
و خود را به
داخل جادهء
مجاور قصر
انداختم و پا
به فرار
گذاشتم.
ميخواستم
بدوم اما
پاهايم حرکت
نداشتند،
ميخواستم
فرياد بکشم
اما صدايم بر
نمی آمد. اين «هفت مرد خبيث» که اکنون
کلاه های
کوبايی به
سرداشتند و
بر اسپان
سياه سوار
بودند، به من
نزديک شده
ميرفتند. من
به سختی خود
را بالای يک
پُل رسانيدم
و با يک خيز
بلند خود را
به داخل دريا
انداختم. آب بازی
کردم و
فرسنگها راه
پيمودم تا
سرانجام خود
را در دريای
کابل يافتم.
از دريا
برآمدم. بوتهايم
در دريا
ناپديد شده
بودند. با
پاهای برهنه
به سوی «پارک
زرنگار»
دويدم. از اين
که بوت به پا نداشتم،
خجالت
ميکشيدم. خود
را عقب يک
درخت بيد
پنهان کردم.
ديدم که در
صحن چمن «پارک
زرنگار» جمعيت
عظيمی جمع
شده بود. بالای
تک ستون
مرمرين در
وسط پارک يک
پايه تلويزيون
غول پيکر
قرار داشت.
صفحهء
تلويزيون از
فاصله های
دور به سان
پردهء سينما
جلوه ميکرد. در
جاده های
اطراف
پارکها
تانکها و زره
پوشهای آبی
رنگ در حرکت
بودند. از
تلويزيون يک
برنامهء خاص
تحت عنوان
«مهاجرت» پخش
ميشد. همه به
دقتِ تمام به
اين برنامه
می نگريستند.
راپورتاژ
شهرهای
کابل،
قندهار،
مزارشريف و جلال
آباد را نشان
ميداد.
قطارهای
عظيم مردم يکی
عقب ديگر به
نوبت در
انتظار
دريافت
فورمه های
مهاجرت
ايستاده
بودند. گزارشگران
تلويزيون به
دری و پشتو
ميگفتند که
رسانه های
خبری جهان به
اطلاع مردم
رسانيده اند
که اُسامه
بن لادن با
طرفداران
خود در چندين
نقطهء
افغانستان منجمله
در مناطق
سرحدی با
پاکستان در
داخل مغاره
های کوه ها جا
به جا و مخفی
شده اند. آنها
به اطلاع
جهانيان
رسانيده اند
که توانسته
اند به چندين
عدد بمب اتمی
دسترسی حاصل کنند.
سپس تهديد
کرده اند که
هرگاه قوای
تحت رهبری
سازمان ملل
متحد به سوی
مخفيگاه های
آنها نزديک
شوند، آنها
بمب های اتمی
را منفجر نموده
خود و تمام
افغانستان
را به خاک و
خون خواهند
کشيد . . . . گردانندهء
اين برنامه
اضافه کرد: ـ
بعد از نشر
اين اعلاميه
های تهديد
آميز، باز هم
جلسهء فوق
العادهء
شورای امنيت
سازمان ملل
متحد دايرشد.
در اين جلسه
بعد از بحث
بسيار جدی به
اتفاق آراء
تصميم اتخاذ
گرديد که
قوای نظامی
سازمان ملل
متحد در
برابر اين
تهديدها
تسليم نشوند.
بنابراين در
افغانستان
هر لحظه خطر
انفجارهای
ذروی عرض
وجود نموده
است. گزارشگر
تلويزيون
افزود : در
چنين شرايطی
به مردم
افغانستان
اعلان شده است
که به منظور
نجات آنها از
اين خطر بزرگ
و به خاطر
رنجهای
بيکران مردم
افغانستان
که در جريان
سالهای اخير
متحمل شده
اند،
کشورهای غنی
و بزرگ جهان
به خصوص
ايالات
متحدهء
امريکا، کانادا
و آستراليا
حاضر شده اند
به فاميلهای
افغان ويزهء
اقامت دايمی
بدهند و
مصارف سفر
اين فاميلها
را با تکت
طيارهء
رايگان و يک
مقدار سفرخرچ
بپردازند. به
فاميلهايی
که اقارب
نزديک در اين
کشورها
دارند، حق
اوليت داده
ميشود. بنا به
قول
آژانسهای
معتبر بين
المللی به صدها
هزار افغان
در امريکا،
کانادا و
آستراليا
کمک های مالی
صورت گرفته
است تا از
اقارب خود در
اين کشورها
پذيرايی
کنند. علاوه
بر اين کشورها،
عربستان
سعودی،
بحرين، يمن،
امارات
متحدهء عربی
و شماری از
کشورهای
اروپايی نيز
مهاجرين
افغانی را به
صورت کتله يی
ميپذيرند. تا
کنون توسط
پُلهای
هوايی که به
همکاری سازمان
ملل متحد
ايجاد شده
اند، بيشتر
از ده ميليون
افغان به
خارج مهاجرت
کرده اند.
شمار اندکی
از مردم - اعضا
و فعالين
سازمانهای
سياسی که با
اين
مهاجرتها به
مخالفت
برخاسته
بودند - توسط
مقامات
سازمان ملل
متحد دستگير
شده و به
فوريت به
خارج
فرستاده شده
اند. در اين روزها
،نامه ها و
عکس های
رنگين و زيبا
از اين افراد
از کشورهای
خارج به
افغانستان
رسيده که دلالت
بر رضايت
آنها در خارج
کشور نموده و
آنها در اين
نامه ها،
اعضای
باقيماندهء
فاميلهای
خود را تشويق
به مهاجرت به
خارج ميکنند. سپس
گزارشگر
تلويزيون به
مردم
افغانستان
اطمينان داد: ـ
هرگاه
افغانستان
توسط
انفجارات
اتمی تخريب
شود، به
افغانهايی
که در
افغانستان
ملکيتهای
غيرمنقول
چون زمين و
خانه و
جايداد
دارند، نيز
کمک صورت
خواهد گرفت. گزارشگر
تلويزيون
ادامه داد: ـ
اتحاديه يی
از ميليونرهای
بزرگ جهان در
پاسخ به
مطالبهء
سازمان ملل
متحد اعلان
کرده است که
آنها حاضر
اند به اين
دسته
افغانها به
قرار ذيل کمک
کنند: اول
به کسانی که
در بدل
جايداد و
ملکيت خود به نرخ
امروزی پول
بخواهند، به
آنها به دالر
امريکايی،
يوروی
اروپايی يا
ساير اسعار
خارجی پول
پرداخته
خواهد شد. دوم
به کسانی که
ترجيح بدهند
در بدل
جايداد و
زمين برای
آنها در خارج
زمين داده
شود، در
دشتهای قابل
زرع ايالات
آريزونا و
نيوادای
امريکا يا در
دشتهای قابل
زرغ
آستراليا
زمين اعطاء
خواهد شد. اتحاديهء
سرمايه
داران بزرگ
جهان که شمار
قابل توجهء
آن را
ميليونرهای
يهود تشکيل
ميدهد،
اعلام داشته
است که به
خاطر آن که
اين جبران
پولی يا اعطای
زمين به
مالکان
افغان با نظم
صورت گيرد،
لازم است از
همين اکنون
لست
داوطلبان
تهيه گردد،
حتی اگر
مالکان
افغان
خواسته
باشند که قبل
از تخريبات
ذروی
افغانستان
نيز به آنها
پول و يا زمين
اعطا گردد،
خواست آنها
تحت مطالعه
گرفته خواهد
شد. گزارشگر
تلويزيون
افزود: ـ
تا کنون
هزارها مالک
کوچک و
فيودالهای
افغانی نام
های خود را
شامل اين لست
ساخته اند. من
مصروف
تماشای اين
برنامهء
عجيب بودم که
ديدم در
فراسوی
قـُله های
کوه های
«شيردروازه» و
«آسمايی» شعله
های آتش و
ستونهای
غليظ دودهای
قيره گون به
سان کوههای
آتش فشان به
آسمان پخش
ميشدند و به
زمين فرود می
آمدند. صدای
انفجارهای
مهيب از
فاصله های
دور به گوش می
رسيد. در اين
اثناء بود که
صدای پسرم،
احساس گرمای شديد
و طعم دود مرا
از خواب
بيدار کردند.
ديدم که گوشه
يی از اتاق ما
در آتش ميسوزد
و پسر و دختر
جوانم مرا
تکان ميدهند.
آنها به عجله
مرا از اتاق
خارج ساختند.
دخترم با مهربانی
پرسيد: ـ
پدر جان چه
حال داری؟
چرا ناله
ميکشيدی و تکان
ميخوردی؟
چرا با
عصبانيت
دندانهايت
را به هم می
ساييدی؟ چرا
ميگريستی؟ و
چرا در خواب
با خود حرف
ميزدی؟ چرا
منقل صندلی
را با لگد
زدی؟ پايان بخش اول |
||
|
|
||